برگ نود و نهم :....

 

"گناه اول ما افتتاح پنجره بود"... اما بگذار تا ببینند انهدام دیوارها چه بر سر همه ی عقل مداریشان خواهد آورد...

 

 

برگ نود و هشتم : ....

 

تمام مدت مسير، دستم را از پنجره‌ي باز ماشين، بيرون نگه‌مي‌دارم.
نه اين‌كه به باريدن باران شك‌داشته‌باشم، نشستن نرم قطره‌ها روي كف دستم مرا از بودن خودم مطمئن مي‌كند.

 

 

 

برگ نود و هفتم : ....

 

 

لبهای اناری،

سلام های صورتی،

دروغ های سبز لجنی ...

 

ببخشید آقا! از همین مدل ، سیاه سفید شو ندارین؟

 

 

پ. ن. : و من همچنان دوستت دارم ....

 

 

 

برگ نود و ششم : ....

 

 

درد من جزام نیست ...انگشتهایم را خودم جویده ام... بعد از هر کلامی که خواستم ، اما ، نتوانستم بنویسم ...

 

 

 

برگ نود و پنجم: ....

از همه ی آن روزها و ساعت ها و حرف ها و دیدارها و حس ها و نامه ها
تنها جای تنت روی تنم مانده بود
لذتِ زن بودن
جایش را داد به تنها جای تو روی تنم
جایِ تو که روی تنم مانده بود
شیرین نبود، تلخ هم،
تنها جایِ تن ِتو بود به وسعتِ تن ِمن

 

پ .ن. : تن یخ زده ی من ، دستهای گرم او و خلسه خواب و بیداری و درد معصوم دوست داشتن و خواستن و صدای هرم گرما که از میان درز پنجره خودش را می کشید توی اتاق. و دستی که می چسبد به لنز این دوربین که دارد قصه را برایتان تعریف می کند تا مابقی رازی باشد میان من و او .فقط  همین را بدانید که درد نرم دوست داشتنش هنوز زیر پوست تنم جریان دارد. می ترسم خیلی می ترسم ....

 

برگ نود و چهارم: ....

 

اینجوری شد که چشمم از غروبهای کافکایی ترسید. از سایه های دراز سه چهار متری که از پا میچسبند به پای آدم و اینکه همیشه یک نفر هست تا اسمت رو شوخی شوخی اشتباه صدا کنه و آدم جدی جدی همه ی هویتش رو گم کنه. نپرسید، هیچ جا خبری از هیچ کسی نیست.

 

 

 

برگ نود و سوم: ....

 

خداوندا
اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن از این بدعت
خداوندا
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است ...

 

 

پ .ن . : خط های موازی کفرم را در می آورند ، بی نهایت را هم ساخته اند تا آدمهای تنها ، کیفور شوند. کاش احمق تر بودم...