امشب زود به خانه بر می گردم ، شوق نوشتن این یادداشتها مرا به خانه می کشاند . این صفحات که تمام زندگی من است و یک کبریت ، یک جرقه کوچک کافی است تا این تمامیت را نابود کند .

هر شب وقتی برای نوشتن این یادداشتها پشت میز می نشینم حس می کنم که درست به موقع سر رسیده ام تا آن ها را از سر درگمی نجات دهم همانطور که وقتی در را پشت سر خود می بندم ، حس می کنم که در امنیت مطلق به سر می برم و از دنیا جدا شده ام .

این شبها ، خنک و شرجی است ، پیاده به خانه می روم ، احساس می کنم دلم می خواهد قاطی زندگی دیگران شوم و به سمت عابرین لبخندی بزنم با این اطمینان که هر قدمی که بر می دارم مرا از آنها دور می کند و به سوی شب تنهایی می کشاند ....