برگ چهل و هفتم : ....
دنبال تو میگردم ، در آن سحری که در جاده ها سگی پی استخوان میگردد .
در آن شبی که در خیابانها ، آواره ای پی سر پناه میگردد ،
من هم دنبال تو میگردم .
بر آستانِ کویری که در آن چوپانی مایوس دنبال علف می گردد ،
در آسمان مه آلودی که در آن گمشده ای پی ستاره قطب میگردد ، من هم دنبال تو میگردم .
آنسوی زباله دانی که در آن عاشقی پی ِ وفای ِ معشوقه اش می گردد ،
اینسوی گورستانی که در آن زنی پی ِ گورِ جگر گوشه اش میگردد .
من در ذهن ِ پیرزنان ِ کوچه نشین به جستجویِ عبور ِ کمیابِ توام .
در قدمت دبستانهای ِ قدیم ، پی عکس کودکی ِ توام .
من در بساط هر کهنه فروش ، پی پیراهن ِ نوجوانی توام .
در عطاری ها و مشام ِ عطاران ، پی عطر ِ نایاب ِ توام .
من چون رهگذری که در تابوت ِ یـأس ، آرام بر دوش ِ خاطره ها می گذرد ،
چون قماربازی که نمی داند از غم پاک باختن از کجا می گذرد ،
من چون نیمه شبی که آرام از سکوت ِ برهوت می گذرد ،
مثل ِ جانی که آهسته از کالبدِ یک رو به مرگ می گذرد ،
خویشتن را در وجود ِ تو گم کرده به جستجوی ِ تو از همه جا می گذرم .