نم نم باران آدم را شاعر میکند، خیابانهای پر رنگی که بوی نا میدهد. شرشر باران آدم را وحشی میکند، بوسه ها، راننده هایی که خیست میکنند، آدمها میروند تو خودشون فرو، بخار میکنند و بخار میشوند. بعضی ها هم فرار میکنند تا برسند زیر سقف و بعضی ها هم آهسته از کنار همه ی سقفها رد میشوند... راستی قصد باریدن ندارد این آسمان لاکردار ؟ بارانی ام !
پ .ن . : واقعن ( اینجوری قشنگ تر نیست ؟) کامنت گذاشتن توی بلاگ اسپات داستانیه ها ! کامنت دونیش اصلن ( اینجوری قشنگ تر نیست ؟) باز نمیشه ، حالا من چه جوری به این دوستای اسپاتی ثابت کنم که والله وبلاگتون رو می خونم ؟؟؟
( قابل توچه روسپیگری و یادداشتهای دوران سپری نشده ) .
البته این مشکل رو با 4DL هم داریم ها !!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 9:51 توسط باران
|
مثل دست و پا زدن تو آدامس بادکنکی ، لمس پوست وزغ ، تزریق آمپول هوا به یه آدم زنده ، اضطراب قبل از انداختن اسکناس بی گوشه به راننده تاکسی. نور مهتاب از زیر لحاف ، جیرجیرک و خلوت سر ظهر ،روزه خوری با شکلات ده تومنی، جنین سر و ته توی شیشه الکل ،ضربه قاشق آلومینیومی روی دندون تازه پر کرده ، یک لیوان آب زرشک با شکم خالی ،آب دهن آویزون بچه های معلول ذهنی ، الکی خوشی به بهانه ی دو روزگی دنیا ، بوسه های شک رو لبای ایمان...
---
هی، تا امروز شد چند بار مردن تا رسیدن به تو ؟
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:54 توسط باران
|
چترت را ببند و پیاده برو و فکر نکن
فقط فراموش شدنی هایم را به خاطر بسپار
تا به خاطر سپردنی هایت را فراموش کنم
و به خاطر سپردنی هایم را فراموش کن
تا فراموش شدنی هایت را به خاطر بسپارم
نفس عمیق هم نکش توی این هوا
نه، اصلا" بی خیال، پیاده هم نرو ....
پ.ن. : خیلی در گیرم این روزها ( البته با خودم ) ، شاهر خ خان ببخشید دیر شد ...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:48 توسط باران
|