
سرم را انداخته بودم پایین... باور کن این یک فیلم صامت سیاه سفید نبود. بیش از حد واقعی می زد و من فهمیدم آدمها چقدر آسان بغضشان میگیرد.گفتم فراموشم کن و این را هم فهمیدم آدم چقدر سختش است بگوید فراموشم کن. صدای قدمهایت را از پشت سر می شنیدم و اعتراف میکنم قلبم جایش را در سینه گم کرده بود تا فقط یکبار صدایم کنی و من بدون معطلی برگردم.نکردی، کاری که من همیشه میکردم. یادت میاید آن عصر بهمن در سربالایی یخ زده ی خیابان درختهای قدیمی، زیپ کاپشنهایمان را مثل سربازهای جنگ جهانی اول تا آخر کشیده بودیم بالا و من مثل یک ماشین بخار ابر درست میکردم و تو فوت میکردی تا خرابش کنی؟ من میگفتم و تو میخندیدی و تو میگفتی و من سعی میکردم بخندم و به قدمهای ناهماهنگمان توجهی نکنم. یادت هست شیرکاکائوی داغی که ریخت روی لباسم و من کنایه زدم که لکه ش تا همیشه یادگاری خواهد ماند و تو گفتی هیچ لکی تا همیشه نخواهد ماند؟ راست نمیگفتی.هنوز لکه ش مانده. من هنوز آسمان بنفشش را خاطرم هست، آسمان قبل از برفش، خاکستری، قرمز، بنفش، آدمهای با عجله و تاکسی های پر و بی خیالی ما...نمیدانی چه لذتی داشت وقتی با صورت گل انداخته از سرما دستهایت را ها میکردی و من گرمای وجودت را حس میکردم و نگاهم را به آسمان بنفش میدوختم تا تو نتوانی به اضطراب درونم پی ببری... اما گفتم فراموشم کن و چقدر هم سخت گفتم... شاید آن کتابفروش همیشگی این بار که مرا تنها ببیند همان سوال مسخره را کند که باز هم شماها و من اشاره کنم که این بار دیگر کسی نیست تا یکساعت با کتابهایت ور برود و کفرت را در بیاورد.یا آن فال فروشی که یک شب بارانی وقتی برای رسیدن به اتوبوسها میدویدیم صدایمان کرد و ما دلمان سوخت و فالی خریدیم ، از اتوبوس جا ماندیم و خیس شدیم و تو فردایش سرما خوردی... شاید دوباره آنجا بفهمم که آدم علاوه بر اینکه زود بغضش میگیرد زودتر هم بغضش میشکند... من دیگر برای آسمان عصرهای بفنش قبل از برف نقشه ای نخواهم کشید چون هنوز صدای پاهایت را از پشت سر میشنوم و هیچوقت نخواهم فهمید چرا در این معادله بی جواب، تو بی فرمول ترین مجهول دنیا شدی و من سختکوش ترین خنگ دنیا...
پ . ن. : " از دست رفتی دوست من.افکارت بوی زهم اصطکاک می ده.اصطکاک با افکار مسموم یه عده بچه تهران.یه عده گه که من یه عمره باهاشون در جنگم "
این نظر یکی از دوستانی بود که این وبلاگ رو می خوند ، میگم می خوند چون احتمالا دیگه همچین کاری رو نمیکنه . بعـــدم لطف کرده بود به طور خصوصــــی این پیام رو گذاشته بود برای همین من هم نامی ازش نمی برم . اینم اینجا نوشتم تا بگم : " افکار من هم مثل بقیه آدمهاست قرار نیست همیشه درست و حسابی پیش بره و این ربطی به بچه های تهران یا هر جای دیگه نداره ، یکبار هم گفتم فقط آنچه درونم هست می نویسم . همین . "
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:51 توسط باران
|
این که من میکشم
درد بی تو بودن نیست.
تاوان با تو بودن است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 9:26 توسط باران
|

من آن نظر بازم که نظرگاهم تو بودی ، من آن نظر بازم که حریم نگاهم به وسعت چشمان تو بود ، تو نگاهت را به من آلوده کن، تا از این دل دیوانه ، برایت دیوانی بسازم . من که از فقر یادگارهایت را به خزانه ای نفروختم . منکه نامت را همچو اوراد اساطیری همیشه بر زبان راندم ، داغ بر دلم مگذار ؛ که زخمت را همچو اسرار مکاشفه همیشه در دل داشته ام .
آشفته ترین پاییزم ، به خوابم بیا ، باور کن چیزی از برگهای زرد کمتر ندارم که زیر قدمهایت ترا به ترحم انداختند ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:59 توسط باران
|
یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او فهمید !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 14:16 توسط باران
|
ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد
ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هر نظر تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت ...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 10:17 توسط باران
|
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 14:15 توسط باران
|
مامانم قابل تحمل ترین موجود همزمان زنده ، ماده و شوهردار دنیاست وقتی فاکتور میگیرم از زنانگی های روتینش، احساسات غلیظ شرقی، تضاد فکری، نصیحتهای اکثرا" به دردبخور تکراری، سبزی پاک کردنهای پیاپی و موهای خیسی که وقت سشوار کشیدن آبش میریزه روی کتابهام.
روز همه ی انواع زن مبارک در هر صورت.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:22 توسط باران
|
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان ، هر دو آن را زمزمه می کنند ....
+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 16:35 توسط باران
|

ـ خسته شدید ؟
ـ من ؟ آه ... بله ... شاید...
ـ با من یک استکان مشروب می خورید ؟
ـ متشکرم ... نمیدانم ... بله .
ـ باز هم حرف می زنید ؟
ـ من ؟ من حرف می زنم ؟ اشتباه نمی کنید ؟
پ.ن .: اینجا نوشتن، تجسم کامل نمک پاشیدن روی زخمه ... همین .
( البته بارون ِتابستونی دیروز هم بی تقصیرنیست ).
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 12:8 توسط باران
|
تختخواب مکان مناسبی است برای ملاقات کسانی که فکر می کنی دوستشان داری، آن هم یک ملاقات خیلی نزدیک، ... خیلی خیلی نزدیک... ، و نزدیکتر.
لبهء پتو مرز مناسبی است بین یخبندانِ حرفها و نگاهها با داغی سوزندهء پوست بقیهء اعضای بدن.
روبرو جهت مناسبی است برای خیره شدن، به قصد تظاهر به بی میلی.
کتاب وسیلهء مناسبی است برای چشم پوشی، وقتی که در چشمهایت بی صبری برق می زند.
خاموشی وضعیت مناسبی است برای چراغ خواب، برای تصویرهایی که دیگر نمی خواهی در حافظه ات ثبت شوند.
سکوت آهنگ مناسبی است برای پس زمینه، وقتی تمام حرفهایت خطرناک هستند و ممکن است شب را منفجر کنند...
رویا سرزمین مناسبی است برای زندگی کردن، وقتی که هیچ توجیهی برای واقعیت نداری ...
پ.ن. : جمله اولم رو زیاد جدی نگیرید ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 12:37 توسط باران
|
حســـرت اون حماقتهایی رو در زندگی میخورم که میشد انجامش بدم و ندادم تا عاقل به نظر بیام و نتیجه ش هم هیچ فرقی نکرد.
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 13:10 توسط باران
|