تبليغاتX
خانـــــــه ای روی آب







خانـــــــه ای روی آب

برگ پنجاه و نهم : ....

ای عشق همه بهانه از تو

بی بهانه ام ولی عاشقم باش ....

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 13:0 توسط باران |

برگ پنجاه و هشتم : ....

می دونم که الان سرگرم جمع کردن چمدان هایت هستی و وقت نداری که نامه بخوانی و حالا که از صبح بیدار شدی ، حتماً دانه ، دانه وسایلت را بر میداری و نگاه می کنی که آیا ببری یا بماند ؟ از آن چیز که دیروز خریدی اش تا قدیمی ترین یادگارهای بچگی که خودت هم به خاطر نداری شان و تنها گفته اند که زمانی مثلاً می پوشیدی یا بازی میکردی ....

اما با همه مشغله این روزهایت باید این را می نوشتم که بماند چون حرف ها بیشترشان فراموش می شوند و تنها خاطره ای گنگ می ماند که بعدها هر طور خواستی تفسیرشان می کنی و دلیل می تراشی برای هر چه پیش آمده .

بارها به تو گفته بودم خودت باش و من را تنها از درونت بپذیر که فکر کرده باشی از تو شده ام و نه بیرون تو ، که اگر ندیده بگیری آرزوهایت را ، روزی سرباز خواهند کرد و به جنگ من خواهند آمد . همین گونه که آمدند ، اما خوشحالم که به این زودی بود و روزگارمان از این سخت تر نشد .

اگر هیچوقت بهت نزدیک نشدم و بیشتر از آنچه لازم بود حفظ فاصله کردم و اگر حالا افسوس نمی خورم و آه و ناله راه نمی اندازم از این روست که شاید از ابتدا نتوانستم بودن و ماندت را باور کنم و گوشه اتاق ذهنم همیشه سکانس رفتن و نداشتنت را کارگردانی کردم آنقدر که دیگر از نمایش عمومی اش دلهره ای ندارم . ایمان دارم اگر ویزای کانادا ، تو را به صرافت رفتن نمی انداخت ، چند روزی بعد و به سببی دیگر نغمه تفریق آغاز می شد و تو نمی توانستی امکان تداومی برای این رابطه بیابی و ...

به همین دلیل افسوس خوردن بی معناست ، انگار کودکی زاده نشده باشد و تو بشینی به خاطر مردنش سوگواری کنی . دلم برایت تنگ می شود ، دلتنگی از نوع دلتنگی آخرین روزهای دبیرستان و دیپلم ، دلتنگی جدا شدن از دوستانی که شریک بهترین خاطره های دوران نوجوانیت هستند و حالا هر کدامشان به سمت سرنوشتی می روند از یک طرف ، جذبه زندگی جدید و فارغ از باید ها و نبایدهای مدرسه و تجربه دنیای جوانی از طرف دیگر . دیدی با تمام دلایلی که برایم می آوردی بازهم پیش بینی من درست از آب درآمد و هر کدام ما آینده مان رو در دنیایی دیگر جستجو میکنیم و من از این بابت خوشحالم که قانون خطهای موازی بازهم نرسیدن به هم است  ، انکار نمیکنم که رفتنت باری از دوشم برداشت ...

ساعت پروازت را روی پیغام گیر گوشی ام بگو ، اگر چه نمی خواهم زیر نگاه آن همه خاله زنک ها که به بدرقه ات می آیند ، تشریح شوم .

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:36 توسط باران |

برگ پنجاه و هفتم : ....

تصویرت آرام رنگ میبازد تا یادم بیاید حاشیه های تاریک پر میشوند با خاطرات به جا مانده از دیگران. سایه، عدم نور نیست، مجال کوتاهی ست برای خیانت، هرچند به اختصار یک حاشیه باریک .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 16:35 توسط باران |

برگ پنجاه و ششم : ....

 

 

آخرین بار اما نگفتم فرصت ما کمتر از همیشه هست و حرفهای من بیشتر از آنکه در صفحه ی تنگ این ساعت مچی لعنتی جا شود، نگفتم این میخواهد عادت باشد یا هر کلمه ی دیگری که با عین آغاز میشود و مهم هم نیست و هر چه هست نباید تراژدی کشداری شود که نمایشنامه اش را فقط تا جایی نوشته اند که با بالا رفتن پرده ها شروع شود و ادامه یابد و از آنجا به بعدش سردرگم باشد، نگفتم شاید من هم وقتی حوصله ام سر میرفت چیزهایی مینوشتم و نوشتم - شاید تهوعات یک خودکار بیک- و دفتر چهل برگ ارزان قیمتم را صفحه به صفحه کندم و در کشوی میزم انبار کردم و هیچوقت هم تحویلت ندادم، نگفتم که می ترسیدم این کلمات عین دار، چیزی بیشتر از تعلق خاطر خشک و خالی و آزادی در عین تملک و ... دم دست ترینش گذشتن از همه اتوبوسهای شرکت واحد و همه تاکسیها برای ادای دین به پیاده روهای نم خورده از باران سر صبح - و همیشه مخلوط با دوده ی داغ همان اتوبوسهای شرکت واحد- باشند، نگفتم من حتی شک دارم مطمئنت کنم آنقدر به خودم مطمئنم که پاکی ام را به رخت بکشم و  بخواهم مطمئنم کنی که مطمئنی به آنجایم رسانده ای که بگویم بعد از تو فقط مریم مقدس و بعد با سرخوشی بخندیم، نگفتم اگر نامه ای بنویسم با همان برگهای دفتر چهل برگم و احساسم را بگنجانم لای خطوط آبی کمرنگش چیزی که ردش را روی خطوط افقیش خواهی دید شاید اشک نباشد و تنها عرق دستم بوده باشد، نگفتم من سرگردانی بین دوست داشتن و عشق و اینکه کدامیک والاتر است و جملات شریعتی را به بازی گرفتن و ادا در آوردن را بلد نیستم و شریعتی هم اگر حرفی زد به من و ما تعمیمش نده، نگفتم از وقتی فهمیدم پری های دریای افسانه ها فقط گونه ای ماهی بی ریخت و حقیر بودند و خطای دید ملوانان پری شان کرده دیگر نباید روی  تک سوار شنل پوش قصه ها هم حساب کنم که میترسم آن هم بادیه گردانی شترسوار و راهزن از آب در بیایند، نگفتم وقتی سکوت میکنم معنیش این نبود که دقایق را برای به مسلخ فرستادن میخواهم، که فقط میخواستم کنجکاوی ام را ارضا کنم و ببینم تو وقتی ساکتی و فقط نگاه میکنی چه شکلی میشوی، نگفتم روزهایی بود که سقف بالای تختم وقتی با جیپسی کینگهای عصرانه و ابری من همراه میشد مثل چراغهایی که زیاد روشن بمانند و بالایشان سیاه شده باشد از نگاههای خیره ی من سیاهی میگرفت، نگفتم دوران کدام حرفها گذشته و اکنون دوران کدام حرفهاست و اصلا حرف چه و دوران چه و شعار چه و اصلا" همه را نباید در یک ترازو سنجید، نگفتم ترس من اینست که  نقش روی سیمان-که تو مرا به سیمانی بودن متهم میکردی- وقتی خشک شد دیگر نابودی نمیگیرد و تو شوخی ام را شوخی گرفتی و نفهمیدی روی سیمان نباید به شوخی حکاکی کرد، نگفتم بهانه هایم را یکی یکی در دود سیگارهایم گم کردم ، شبهای سرد را با قهوه سر کردم تا بیدار بمانم و چیزی بنویسم - و در کشوی میزم انبار کنم- و وقتی شکوفه ها میریزند پاهایم را به قدم زدن وانداشتم و آه نکشیدم -هیچکدام را نکردم-، نگفتم از اینها که بگذریم همیشه مسائل مهمتری در زندگی وجود دارند که ندارند تا صورت مسئله مان را پاک کنم و تو نفهمی من در این خود درگیریها - چه بسا خود درد گیری ها- ی خود ساخته کم میاورم، نگفتم کلمه به کلمه ی حرفهایت را میفهمیدم و هیچوقت نتوانستم کلمه ای از حرفهایم را درست بفهمانمت و من به همین هم راضی بودم که یک نفر هست که حرفهایم را درست نمی فهمد ، و بعد از همه ی کلماتی که جوهری کردم...  باز هم نگفتم بارانی جیرت را در بیاور، شال گردن سفیدت را بیاویز و خیسی چترت را کنار شومینه خشک کن، نگفتم دستهایت را به من بسپار و منتظر باش تا ببینی جمع دو تا سی و هفت درجه چیزی میشود سه هزار درجه بیشتر از هفتاد و چهار درجه ی این سانتیگرادهای بی احساس ،نگفتم، نگفتم و نگفتم...

دست راست سرمازده م را - با همان رد جوهر خودکار بیک رویش- گذاشتم روی پیشانی و باز سکوت کردم...آخرین سکوتم را تا ببینم یک نفر که میگوبد خداحافظ شاید تا همیشه و دیگری فقط سکوت میکند چه شکلی میشود...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 14:16 توسط باران |

برگ پنجاه و پنجم : ....

آینه ، آینه بود

من زنگ زده بودم انگار...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 12:10 توسط باران |

برگ پنجاه و چهارم: ....

گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نكن!
من سكوت كردم!
گفتی : یك پلك نزده،
پرنده ی پندارم
از بام ِ خیال تو خواهد پرید!
من سكوت كردم!
گفتی : هیچ ستاره ای،
دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی سرانجامم
نخواهد شد!
من سكوت كردم!
گفتی: دوری ِ دستها و همكناری ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سكوت كردم!
گفتی : قول می دهم هر از گاهی،
چراغ ِ یاد ِ تو را در كوچه ی بی چنار و چلچله
روشن كنم!
من سكوت كردم!
سكوت كردم ، اما
دیگر نگو كه هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی!

 

  "یغما گلرویی"

         

 

پ .ن. (۱) : گوشی موبایلم ، زنگ "متمایزی" ندارد این روزها ، تا بشود توی تاریکی نیمه شبی ، دلواپسی ها را برای صاحب رازی مشترک ، به واگویه نشست و سبک شد ، آنقدر سبک که بشود ارتفاع را از نو تعریف کرد...

باور کن "هیچ فاصله ای این همه خالی نیست ... "

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 15:51 توسط باران |

برگ پنجاه و سوم : ....

شب است ... باران می خورد به شیشه پنجره ، توی سکوت اتاق .... چقدر حرف دارم برای گفتن ، اگر این باران بگذارد ... حرفهایی که تمام این ماه های خاکستری ، سنگینی کرده اند روی دلم ، حرفهایی که بارانی ام می کند ... نمی دانم کی خواب می بَرَدَم با خود که روز آرام از روی دیوار پایین می آید و همه حرفهایم را باد یکجا با خود می برد لای شاخه های چنار و چند برگ خشک روی زمین میریزد ...

فردا روز نو می شود .... فردایی که بی عشق انگار هیچوقت خیال آمدن ندارد .... فردایی که رنگ عادت گرفته است درست مثل شبهایی که همیشه سیاهند .... شبهایی که جز نوشتنشان روی سپیدی کار دیگری نمی توانم برایشان بکنم .... فردا هم می نویسم ، مینویسم تا باز باد بیاد و ببردم با خود ... چه می شود کرد ؟

این ساعتها که بیایند و بروند یک روز دیگر روی برگ های تقویم ، از ماههای تنها بودن ورق می خورد .... خوب است که ورق می خورد ... خوب است که می گذرد ....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 11:28 توسط باران |

برگ پنجاه و دوم : ....

برای آدمی که روزهای آخر سال به یک جنازه واقعی تبدیل شده بود ، پنج روز تعطیلی عید ، بهانه خیلی خوبیه که فقط بخوابه . روزها خوابیدم تا از دست مهمانهای سالی یکبار ِِ دور و نزدیک نجات پیدا کنم و شبها بیدار موندم تا لذت ناب لحظه های متعلق به خود بودن رو با تمام وجود بچشم ، شب زنده داری در اتاقی کوچک با یک نور اندک و ملایم . با کتابهایی که دو ماه آخر سال خریده بودم و نتونسته بودم بخونم ( یاددشتهای روزانه داستایوسفکی ، ویران می آیی ِ حسین سناپور ، دوزخ اما سرد اخوان ثالث ، کافه نادری ِ رضا قیصریه ، متن هایی برای هیچ ِ بکت و عذاب وجدان آلبادسیس پدس ) و مرور کتابهایی که هنوز از چندبار خوندنشون لذت می برم ( نان و شراب ، نیمه غایب و ... ). شب زنده داری در اتاقی با پنجره تا سحر بازش ، تلنگر بارون شبونه روی پنجره ، و گردش نسیم خنک و سرد روزهای اول بهار، طنین موسیقی لایت ، طعم گس شراب سبکی که به لطف دوست ارمنی کلاس فرانسه به عیدی گرفتم و گه گاه صدای بم خواننده ای که دوستش می دارم بسیار ، شب زنده داری و تماشای چند باره فیلمهایی که انتظار دیدنشون رو می کشیدم و عقب و جلو کردن های بسیار برای فهم دیالوگها و در نهایت خلق یک فانتزی ناب دخترانه ....

الان آرومم ، آروم ِ آروم ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 14:15 توسط باران |