برگ پنجاه و یکم : .....

امان از دلتنگی ، که وقت و بی وقت نمیشناسه . یکهو میاد سراغ آدم . حالا می خواد آخر سال باشه ، می خواد اول سال باشه ، می خواد وسط یه مجلس عروسی باشه ، یا هر جای دیگه که هوس می کنه . مثل الان که اومده سراغ من . اونهم درست زمانی که دلم می خواد بزنم زیر همه چیز و خراب کنم همه چیزهای مزخرفی که دور و برم رو گرفته . اصلا گور بابای هر چی هنجار و نا هنجاره . گوربابای همه تفکراتی که می خوان تو روت و پشت سرت بگن به به یا اه اه . ( با یه عالمه فحش دیگه ... )
آره داشتم می گفتم این دلتنگی لعنتی یه هو می آید سراغت و یکراست هم میره میشینه تو قلبت کنار بطن چپ ، همونجا که عاشقانه تر میزنه ، بعد تو که می خواستی بزنی زیر همه چیز و خرابش کنی یکهو به خودت میایی و میبینی تنها چیزی که خراب شده و داغون رو دستت مونده خودتی ، خودِ خودت . بعد همه اونها که قرار بود برن به دَ رَ ک سر جاشون ، محکم و استوار واستادن و بهت دهن کجی می کنن و تو ....
خلاصه روزگار غریبی است نازنین .......
پ . ن. : فیلم شب یلدا اونجا که محمد رضا فروتن تنهایی برای دخترش تولد میگیره بعد مامورا میان و اونهم میزنه سیم آخر و هر چی از دهنش در میاد میگه رو یادتونه ، آی دلم می خواد بزنم سیم آخر ....... آی دلم می خواد .......
۱- یادم باشد درد گفتنی نیست . درد را باید چشید . مثل یک فنجان قهوه تلخ . باید چشید و لذت برد
یادم باشد به یاد خدا بیاورم ، درد ها ، نا گفتنی ترین قصه های تاریخند تا یادش بیاید من راوی این ناگفتنی ها نیستم. نمیتوانم باشم...
یادم باشد به یاد خدا بیاورم که ....
كاش ميشد به ياد خدا آورد كه چي داره سر بعضيا مياد.
ببینم : كسي تو اين حوالي ، با خدا قرار نداره تا بهش بگه يه ذره فرشته ها رو ول كنه و به امورات دنيا برسه؟ واقعا كه!
۲- دروغگو دشمن خداست ...
چقدر دشمن داری خدا ...
دوستات هم که ماییم !
" یه مشت عاجز علیل ناقص العقل ، که در حقشون دشمن کردی !!!"
( علی حاتمی ـ سوته دلان )
۳- آخر سالی مرتد شدم انگار !!!!!
پ . ن . (۱) : وقتی آخر سال باشه و بهت اولتیماتوم بدهند که تا ۲۵ اسفند باید همه طراحی های یک پروژه مزخرف که از اول هم دوست نداشتی روش کار کنی رو تحویل بدی و تو هم مجبور باشی شب تا صبح به زور قهوه های تلخ ــ که مثل همیشه هیچوقت به شیر و شکر مزین نمیشه و تلخی اش تا هزارسال دیگه هم تو دهنت می مونه ــ بیدار بمونی و از فرط کلافگی هوس سیگار کنی و بری سر پاکت سیگار آقای پدر ــ آخه تو که سیگاری نیستی ، فقط گاهی تفریحی ، هوس می کنی یه پُک خودت رو مهمون کنی ــ ولی از مزه سیگار پدره خوشت نیاد ، بعد دوباره برگردی تو اتاق و نگاه کنی به نقشه های پهن شده روی میز ، به شبکه های آب و فاضلاب و آتش نشانی و هزار تا چیز مزخرف دیگه که اتودی کردی و حالا مثل رشته های ماکارانی تو هم گره خوردند ، به دو سه کتاب جدید که توی کتابخونه چیده شدند و اینکه ترجیح میدادی حالا که بیدار موندی ، اینها رو می خوندی و دست آخر هم سی دی آهنگهای آروم فرانسوی رو که از انقلاب خریدی رو بذاری و دوباره شروع کنی به اتود کردن ....
حاصلش میشه نوشته بالا که کنار یکی از نقشه ها جا خوش کرده بود طوری که صبح مجبور شدم این تکه رو از کنار نقشه پاره کنم و بعد نقشه ها رو بدم به دست مدیر پروژه محترم ....
پ . ن. (۲) : اینهم متن تایپ شدش برای اونهای که احتمالاً نتونستن خط منو بخونن :
تو نه نیمه گمشده ای
نه قرینه
تنها فریب می دهی دل را
به سرابی که قرینه ها و نیمه گمشده ها در آنند
و در آن سراب
جمجمه گاوی خندید به قدمهایم :
که خوش آمدی جانم
و کاکتوسی دستها را بالا برد :
که بیا در آغوشم .....
دنبال تو میگردم ، در آن سحری که در جاده ها سگی پی استخوان میگردد .
در آن شبی که در خیابانها ، آواره ای پی سر پناه میگردد ،
من هم دنبال تو میگردم .
بر آستانِ کویری که در آن چوپانی مایوس دنبال علف می گردد ،
در آسمان مه آلودی که در آن گمشده ای پی ستاره قطب میگردد ، من هم دنبال تو میگردم .
آنسوی زباله دانی که در آن عاشقی پی ِ وفای ِ معشوقه اش می گردد ،
اینسوی گورستانی که در آن زنی پی ِ گورِ جگر گوشه اش میگردد .
من در ذهن ِ پیرزنان ِ کوچه نشین به جستجویِ عبور ِ کمیابِ توام .
در قدمت دبستانهای ِ قدیم ، پی عکس کودکی ِ توام .
من در بساط هر کهنه فروش ، پی پیراهن ِ نوجوانی توام .
در عطاری ها و مشام ِ عطاران ، پی عطر ِ نایاب ِ توام .
من چون رهگذری که در تابوت ِ یـأس ، آرام بر دوش ِ خاطره ها می گذرد ،
چون قماربازی که نمی داند از غم پاک باختن از کجا می گذرد ،
من چون نیمه شبی که آرام از سکوت ِ برهوت می گذرد ،
مثل ِ جانی که آهسته از کالبدِ یک رو به مرگ می گذرد ،
خویشتن را در وجود ِ تو گم کرده به جستجوی ِ تو از همه جا می گذرم .

ولو می شم کف اتاق ، صدای اسپیکرها رو بلند میکنم :
"تو فکر یک سقفم ... یک سقف بی روزن .... یک سقف پا برجا .. محکم تر از آهن .... "
چشمام رو میبندم و در یک لحظه به همه چیز فکر میکنم ، به زندگی ، که همیشه از من دور بوده ، به اینکه هیچوقت نشد لمسش کنم ، به آدمایی که اومدن و رفتن ، به لحظه هایی که نفسم به شماره افتاده ، می شمارم ،چند بار در طی این سالها ،سالهای خاکستری گذشته ، نفسم به شماره افتاده ؟
" سقفی اندازه قلب من و تو .... واسه لمس تپش دلواپسی .... برای شرم لطیف آیینه ها .... مثل پیچیدن بوی اطلسی ..."
فکر می کنم به آدمایی که دوستشون داشتم،و به الان که شک دارم به اینکه واقعاً دوستشون داشتم ؟ به جنس دوست داشتنها فکر می کنم ، ریز تر میشم توی این آدما ، تا یک رابطه خاص تر رو پیدا کنم، نبوده؟ یا چون زمان گذشته هیچ نکته خاصی توشون نیست ؟ فکر میکنم به اینکه اصلاً تو این مدت دلم لرزیده ؟ برای کسی ؟ برای چیزی ؟
" زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم ..... گم میشم تو معنی تو معنی تازه می گیرم ....."
به همین لحظه فکر می کنم ، به همین الان ، به جاهای خالی توی این زندگی ، به احساس تعلق ، به وابستگیها ـــ نه هیچ وقت وابسته بودن رو دوست نداشتم ـــ به دلبستگیها ، به معنی داشتن ها ، به معنی گرفتن ها ، به معنی دادنها .
" زیر این سقف خوب ِعطر خود فراموشی بپاشیم ..... آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم ...... "
به خودم فکر میکنم ، به اینکه کدوم تابلو ــ یا تابلوها ــ رو کی و کجا اشتباه اومدم که همیشه تو راهم؟ که انگار قرار نیست برسم؟ رودربایستی با خودم ندارم ، هیچوقت نداشتم ،شاید اعتماد کردن برام سخته ، شاید از اعتماد کردن می ترسم ؟ نمیدونم ...
" سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه .... یه افق یه بینهایت کمترین فاصلمونه ... "
دیگه به هیچی فکر نمیکنم ... آخه احساس خوبی نیست تو یک حجم خالی معلق بودن .....
کله ام به درد این می خوره که بدم بچه های کوچه باهاش فوتبال بازی کنند . فقط فوتبال نه چیز دیگه ، چون فقط باید لگد بخوره تا یاد بگیره با این همه تفکر فلسفی ، سیاسی ، اجتماعی ، هنری ، شخصی و هزار تا کوفت و زهرمارِ دیگه اعصاب منو خرد نکنه !! هیچ راه مسالمت آمیز دیگه ای هم نداره ! آقا جان این همه الگوهای مثبت دور و برش ( منظورم کله های آکبند و دست نخورده ی اطرافمه) می بینه ها ولی بازم دست بردار نیست !
پ . ن. : عکس کله لگد خورده نداشتم تا بذارمش اینجا!
زیبا!
زیبا هوای حوصله ابری است...
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا!
زیبا هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دلها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
درتندباد عشق نلرزد
زیبا
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس میکنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم
که هر نفسم شعر است
زیبا!
چشــــم تو شعر
چشـــــم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا!
زیبا کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رویش
من سبز میشوم
زیبا!
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچــــــرخانم
بر حول این مدار
زیبا!
تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا .
پ . ن . (۱) : این روزها دلم شدیداً یک عاشقانه لطیف می خواد .
پ . ن. (۲) :راستی این شعر مالِ "محمد رضا عبدالملكیان " است ؛ یه موقع فکر نکنین من از این هنرها دارم ها !!!!!