برگ بیست و نهم : ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد ...
پ . ن. : فقط خدا می دونه چقدر عاشق زمستونم .
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد ...
پ . ن. : فقط خدا می دونه چقدر عاشق زمستونم .
شاهد بوده ای
لحظه تيغ نهادن بر گردن کبوتر را ؟
و آبی که پيش از آن
چه حريصانه و ابلهانه، می نوشد ؟
تو آن لحظه ای!
تو آن تيغی!
تو آن آبی!
من ...
من آن پرنده بودم!
پ . ن . : پیشنهاد می کنم اگه تاتر "سمفونی درد " حسین پاکدل رو هنوز ندیدید ، برید ببینید ، دیالوگهای زیبا با مفهومی عمیق و ژرف همراه تعابیر گسترده که در پشت پرده ای از ایهامات نگه داشته شده . واقعاً ارزش چند بار دیدن رو داره . اگه اهل فکر کردن باشید با دیدن این تاتر موضوعات خوبی برای فکر کردن پیدا میکنید .
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم كه در آن دلی می خواند
من تو را
او را
كسی را دوست می دارم
" زنده یاد حسین پناهــی "
پاییز امسال هم به انتظار گذشت .......
تو پشت نکردی به من
زمین چرخید
آنقدر که
منتهای تاریکی شبم
سپیده شد برایت ....
بیا با هم حرف بزنیم وگرنه باید حدس بزنیم
آخه با حدس زدن که نمی شه از دغدغه ها و نیت های همدیگه با خبر بشیم
آخه با سکوت که نمی شه به تفاهم رسید
با سکوت به تفاهم رسیدن مال تو قصه هاست
بیا با هم حرف بزنیم .....
بادبادک از باد شلاق می خورد و
من می خندم
بادبادک از باد رو می گرداند و
من می خندم
بادبادک در فکر جدا شدن
از نخِ بندِ پایش است و
من می خندم
این روزها دلم
مثل بادباکهاست
شلاق می خورد
رو می گرداند
فکرِ گسستنِ نخِ بندِ پایش است
و تو می خندی
کی می فهمی
که دیگر کودک نیستی؟
که این بازیها مال بچگی هایمان بود و بس؟
بندِ پایِ دلم را باز کن
پیش از آنکه پاره شود .....
پ . ن. این چند وقت همش نوشته های این کتاب توی ذهنم چرخ میزنه . تک تک جملاتش رو دوست دارم . با این که از زمان ترجمه ش چندین بار خوندمش ولی بازهم عطش بلعیدن کلماتش دست از سرم بر نمیداره .