تبليغاتX
خانـــــــه ای روی آب







خانـــــــه ای روی آب

برگ بیست و نهم : ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد ...

 

پ . ن. : فقط خدا می دونه چقدر عاشق زمستونم .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 8:49 توسط باران |

برگ بیست وهشتم : ....

شاهد بوده ای
لحظه تيغ نهادن بر گردن کبوتر را ؟
و آبی که پيش از آن
چه حريصانه و ابلهانه، می نوشد ؟

تو آن لحظه ای!
تو آن تيغی!
تو آن آبی!
من ...
من آن پرنده بودم!

 

پ . ن . : پیشنهاد می کنم اگه تاتر "سمفونی درد " حسین پاکدل رو هنوز ندیدید ، برید ببینید ، دیالوگهای زیبا با مفهومی عمیق و ژرف همراه تعابیر گسترده که در پشت پرده ای از ایهامات نگه داشته شده . واقعاً ارزش چند بار دیدن رو داره . اگه اهل فکر کردن باشید با دیدن این تاتر موضوعات خوبی برای فکر کردن پیدا میکنید .

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 16:40 توسط باران |

برگ بیست و هفتم : ....

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم كه در آن دلی می خواند
من تو را
او را
كسی را دوست می دارم

 

" زنده یاد حسین پناهــی "

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:10 توسط باران |

برگ بیست وششم : ....

پاییز امسال هم به انتظار گذشت .......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 9:59 توسط باران |

برگ بیست وپنجم : ....

تو پشت نکردی به من

زمین چرخید

آنقدر که

منتهای تاریکی شبم

سپیده شد برایت ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 12:35 توسط باران |

برگ بیست و چهارم : ....

بیا با هم حرف بزنیم وگرنه باید حدس بزنیم

آخه با حدس زدن که نمی شه از دغدغه ها و نیت های همدیگه با خبر بشیم

آخه با سکوت که نمی شه به تفاهم رسید

با سکوت به تفاهم رسیدن مال تو قصه هاست

بیا با هم حرف بزنیم .....

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 15:34 توسط باران |

برگ بیست و سوم : ....

بادبادک از باد شلاق می خورد و

من می خندم

بادبادک از باد رو می گرداند و

من می خندم

بادبادک در فکر جدا شدن

از نخِ بندِ پایش است و

من می خندم

این روزها دلم

مثل بادباکهاست

شلاق می خورد

رو می گرداند

فکرِ گسستنِ نخِ بندِ‌ پایش است

و تو می خندی

کی می فهمی

که دیگر کودک نیستی؟

که این بازیها مال بچگی هایمان بود و بس؟

بندِ پایِ دلم را باز کن

پیش از آنکه پاره شود .....

 

 

پ . ن. این چند وقت همش نوشته های این کتاب توی ذهنم چرخ میزنه . تک تک جملاتش رو دوست دارم . با این که از زمان ترجمه ش چندین بار خوندمش ولی بازهم عطش بلعیدن کلماتش دست از سرم بر نمیداره .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:38 توسط باران |