۱- دیگه خسته شدم . خسته شدم از لحظه هایی که مثل غبار بین زمین و هوا احساس معلق بودن میکینی و هیچ چیزی وجود نداره تا تو اوج نبودن ، حضورش تو رو به بودن دلخوش کنه !!!
۲- این روزها شدیداً کافه نشین شدم .... کافه گودو ، کافه کوپه ، هفت و هشت ، سیاه سفید ، هشت و نیم و ...... شاید چون کافه نشینی باعث میشه تا گذشت سنگین و یکنواخت زمان رو احساس نکنم....
۳- آبونمان مجله هفت هم تموم شد . برای پیدا کردن نسخه آبان ماهش همه کیوسکهای انقلاب رو زیر پا گذاشتم . هر چند که نوشته اش در مورد نمایش " ماه در آب " داغ دلم رو تازه کرد که چرا این نمایش رو از دست دادم .
راستی دلم فیلم "بچه " رو می خواد این جوری که "هفت" ازش تعریف کرده بود من یکی ندیده عاشق این فیلم شدم . هر کی این فیلم رو پیدا کرد ، به منم خبر بده لطفاً !!!!
۴- فکر کنید وسط این همه سردرگمی ، برای تمام کردن تابلوی نقاشی که یکساله قولش رو به یک نفر دادید رنگ آبی کم بیارین هرجا هم برید هزار رقم رنگ آبی نشونتون بدن ولی هیچکدام رنگ آبی نباشه که شما لازم دارین...
.
.
.
.
پ . ن . : بعضی وقتها خیلی دوست دارم بدونم سخت ترین دیوار دنیا کجاست تا کله ام رو محکم بکوبم بهش!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 10:48 توسط باران
|
کلی برام دلیل آورد که زندگی قشنگه و میشه خوش و خرم روزگار رو سپری کرد ....
و من ساکت، فقط سر تکان داده بودم، و فکر می کردم پس چرا من خوشحال نیستم اصلاً؟!
همان موقع توی تالار مولوی، گفته بود بگرد توی خودت ، فکر کن به دلیل این همه کلافگی ، این همه سردی و بیحوصلگی.
نخواستم بهش بگم خسته شدهام از کند و کاو توی وجودی که گاهی حتی نمیشناسمش دیگر....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 9:42 توسط باران
|
این جهان
پر از صدای حرکت
پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
طناب دار تو را می بافند .
" فروغ فرخزاد "
+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 13:42 توسط باران
|
مثل اینه که از خواب بپری، بلند شی بری یه سیگار بکشی، برگردی که بخوابی، ببینی خودت رو تخت خوابیدی، یه نگاه به خودت و اون خودی که رو تخت خوابیده بندازی و دوزاریت بیفته که مرده ای ...
نگاهت بیفته به خودی که مثل یک تکه گوشت روی تخت ولو شده و دستت که آویخته از تخت ، آنقدر به حرکت پاندولی اش ادامه می ده تا بایسته .....
حتی آنقدر بدبختی که نفهمیدی مردنت رو ، کی مردنت رو ، چرایی مردنت رو...
□□□□
اونوقت تو می پرسی حالت چطوره؟؟؟؟
بی خیال ! خوبم!
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 10:6 توسط باران
|
مرگ مزرعه ی مرا
کلاغ ها نمی فهمند
من امروز انباشته از قفلم
و هیچ کلیدی را باور نمی کنم
چقدر هوای خانه دلم مسموم است
و چقدر اینجا تنفس مشکل
خواستم پنجره را باز کنم
لیک
قفل ها هرز شده اند
هوا مسموم باقی خواهد ماند
من خسته ام
وقت است پنجره باز شود
اما دریغ
باز من مانده ام و قفل های لج کرده و هوایی ساکن و زجر آور
کلاغ ها چه زیرکانه
مترسک مزرعه را فریب دادند
ساعت شماطه دار شمارش معکوس را آغاز می کند
ده
نه
هشت
...
اینجا تنفس مشکل است
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 8:55 توسط باران
|
ما
همیشه صداهای بلند را می شنویم
ما
پر رنگ هارا میبینیم
ما
سخت هارا می خواهیم
غافل از اینکه
خوب ها
آسان می آیند،
بی رنگ می مانند
و بی صدا می روند...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12:31 توسط باران
|
این قدر با رویاهای من غریبه نباش
باور کن
ما همه از تبار واژگانی هستیم
که از گوشه امن آسمان
به اندوه بی پایانِ زمین رانده شدند
حالا
اگر می بینی هنوز هم به چند خط شعر ایمان داریم
از ترس آن است
که خطابه های غمگین زندگی
در ذهن پلید گریه غرق ِ مان نکند
وگرنه
وقتی بوسیدن لحظه ها را ممنوع کنند
دیگر نه شعری می ماند
نه اعتقادی
به خدا فرصتی نیست
بیا بانو
تا رسیدن فصل آن سکوت عجیب
فقط به اندازه ی چند ترانه کوتاه وقت داریم .
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:32 توسط باران
|