برگ پانزدهم : ....
جام و سبو شکسته ام ، ای مرگ مهلتی
تا توبه ای که کرده ام ، آن نیز بشکنم.........
جام و سبو شکسته ام ، ای مرگ مهلتی
تا توبه ای که کرده ام ، آن نیز بشکنم.........
کاش می توانستم عشقی را بیابم که با نیروی شگرفش تمام زیستنم را تحت الشعاع قرار دهد و باعث شود برای یکبار هم که شده آن نفسی را که قرار است هر دمش ممد حیات باشد و بازدمش مفرح ذات ، با اشتیاق ببلعم . عشقی که خلسه غریبش چنان احاطه ام کند که از وسعت تنهاییم چیزی باقی نماند . رابطه ژرفی که مرا مقابل کسی بنشاند تا آسوده خاطر از هر هوس ، هر در هم پیچیدن، هر هم آغوشی،حتی هر بوسه ، لحظه ها به مردمک چشمانی خیره شوم و با اطمینان از این که لب از لب نگشوده ام، احساس کنم که تمام رازها و نگفته هایم برملا شده است .
عشقی که با عشقبازی اثبات نشود تا پس از گذشت اندک زمانی تازگی و هیجانش را از دست بدهد و رنگ تکرار و عادت به خود بگیرد و از حضورش فقط رخوت بعد از هم آغوشی ها در ذهنت باقی بماند تا مجبور نباشی مدتها از خودت بپرسی که عشق معلول هم آغوشی است یا علت هم آغوشی ؟
کاش می توانستم بیابمش آخر نمی دانی چقدر برای بوییدن یک گل ، برای خواند یک شعر ، برای شنیدن یک آواز، برای زندگی کردن تنهایم ......
چگونه برایت بگویم که روزگارم چون است ؟
ديگر كسي به عشق نينديشيد
و هيچ كس ديگر به هيچ چيز نينديشيد
در خيابانهاي سرد شهر جز خداحافظ خداحافظ صدايي نيست.
این روزها نوشته هایم را غریبه ای می خواند که برایش آشنایم .
دوست دارد غریبه باشد ؟ باشد!
دوست دارد غریبه بماند ؟ بماند !
.
.
.
اما فقط یک چیز " کاش بداند این روزها چقدر دلم هوای یک آشنا را کرده است ... "
فکر می کنید چرا لذت شناختنش را از من دریغ میدارد ؟
پنجشنبه 6/7/1385 ،ساعت حدود 5/9، اولین باری که وارد اتاقش شدم . وارد اتاق که می شدی سمت چپ میز تحریر کوچیکی بود که روی اون از عود ، مشک ، تسبیح ، شمع های نیمه سوخته، چند قلم و خودکار ، کاغذ ، سی دی و کاست . .... پر بود . سمت راست پایه دوربین عکاسی و وسیله های مخصوص عکسبرداری و در زیر این پایه چند عکس سیاه سفید چاپ شده به سبک قدیم از چهره افرادی که به نظر می رسید حالا خاطره شده اند جا خوش کرده بودند . سمت مقابل هم کتابهای بار ارزشی به ارتفاع 50 الی 60 سانت از کف روی زمین چیده شده بودند که کتابخانه ای نداشتند . این اتاق مانند بیشتر اتاقهای دنیا چهار وجه داشت و چهار دیوار . دیوار سمت چپ : عکس فروغ ، شاملو و چند طرح گرافیستی . دیوار سمت راست را هم عکسهای قدیمی (که کار خودش بود ) تار ، تنبور و سه تاری که قاعده کاسه اش حذف شده بود و یک کاغد خطاطی شده مزین کرده بود و دیوار مقابل هم ساده تر از دو دیوار قبلی . جالب تر از همه کاغذهای سفید و رنگی کوچکی بود که جملات مورد علاقه اش را روش نوشته بود و بین این همه شیء به صورت پراکنده نصب کرده بود :
گفتم : چه جالب که این نوشته های کوچیکو رو دیوار چسبوندی !
گفت : چون دوستشون دارم دلم می خواد همیشه جلوی چشام باشن .
پیش خودم فکر کردم اگه این آدم کسی رو دوست داشته باشه اونم می چسبونه به دیوار تا همیشه جلوی چشاش باشه ؟!!!
از این فکر خندم گرفت : بعضی اوقات چیزای قشنگ و مورد علاقه آدم از بسکه جلوی چشاشن واسش عادی میشن .
جوابمو نداد .
به هر حال در این اتاق بی نظمی بود که از نظم خاص و دلچسبی پیروی می کرد .
سررسیدی رو برداشتم که توش چیزهایی رو نوشته بود .مشغول شدم به خواندن . روبروم نشست و شروع کرد تنبور زدن ، کنترل کردن خودم تو اون لحظات سخت ترین کار ممکن بود . هر زخمه ای که به ساز می زد انگار به روح من فرود می اومد . پرت شدم به چند سال پیش خودم روزهایی که ساز مورد علاقه ام سه تار بود (که هنوز هست) و دست به ساز بودم . روزهایی که ...
بگذریم !!! چقدر از خودم دور شدم !!!
بعد سه تارش رو برداشت و قطعه ای از دستگاه شور نواخت و زمزمه ای کرد . نیم ساعتی هم عکسهایی که گرفته بود نشونم داد . از خودش و .... حرف زد و نوشته ای رو که خیلی دوست داشت برام خوند .
کم کم چند تا از دوستاش اومدن و همه چی شده مثل بقیه مهمونی ها.....
اینا رو نوشتم ـ چون می دونم گاهی سری اینجا می زنه و این نوشته ها رو می خونه و غربت منو با ناشناس گذاشتن خودش بیشتر به رخم می کشه ـ تا ازش تشکر کنم به خاطر شب خوبی که برام رقم زد و خاطره های زیبایی رو که برام زنده کرد و بگم : چه خوبه آدم دوستایی داشته باشه که کتاب خوب بخونن ! فیلم خوب ببینن! و موسیقی خوب گوش بدن و بیشتر خرج عقل و دلشون کرده باشن تا شکم و تیپشون.
پنچشنبه شب مهمان مطرب مهتاب رو بودم . حیف که وبلاگش خیلی وقته آپ نشده . نمی دونم چرا حاضر نیست دست نوشته های خودشو تو وبلاگش بذاره واقعاً حیفه این آدم با این نوشته های دلچسب و قلمی گیرا نوشته هاشو از وبلاگستان دریغ کنه .
پ . ن:
مطرب مهتاب رو مرسی . خیلی خوش گذشت ...