خانـــــــه ای روی آب

برگ صد و پنجاه و دوم:....

 

چیزی مسخره در دوستی ماست...
از من می خواهی
جامه ی کریستین دیور بر تن کنم
و خود را به عطر شاهزاده ی موناکو عطرآگین سازم
و فرهنگ لغت بریتانیا را حفظ کنم

و به موسیقی یوهان برامز گوش دهم

به شرط اینکه همانند مادربزرگم بیندیشم ...

 

 

" غاده السلطان"
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 16:18  توسط باران  | 

برگ صد و پنجاه و یکم:....

 

دوستت دارم

تاک

دوستت دارم

تیک

دوستت دارم

تاک

دوستت دارم

تیک

دوستت دارم

تاک

دوستت دارم

تیک

دوستت دارم

دوستت دارم

در من بمب ساعتی کار گذاشته ای ...

 

"ج.صفربیگی"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 10:23  توسط باران  | 

برگ صد و پنجاهم :....

 

مي دوني، موضوع فقط دستمال نيست. تو خيلي چيز ها را زير درخت آلبالو گم کرده اي. منظورم از خيلي، گم کردن چند تا چيز که بشود به آن ها گفت خيلي، نيست. منظورم گم کردن  کسي يا چيزي است که با خودش خيلي چيز ها را مي برد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:46  توسط باران  | 

برگ صد و چهل و نهم :....

 

هرگز نتوانستم درکشان کنم این موجودات دو دست و دوپا و دو چشم و دو گوش و دو رو! را ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 16:3  توسط باران  | 

برگ صد و چهل و هشتم :....

 

سرشکستگي‌هايم فداي سرت. من تو را که داشته باشم، کفايتِ دنيا مي‌کند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 11:48  توسط باران  | 

برگ صد و چهل و هفتم :....

 

باور کن رفتنم را ،

باور کن رفتنم را، که مي روم تا خاطره ام با ماندنم، لگدمال نشود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 10:34  توسط باران  | 

برگ صد و چهل و ششم :....

 

رسیدن هم مثل نرسیدن، سخت بود. رسیدن آداب داشت... وقتی رسیده ای باید بمانی، باید بسازی، باید مدام یادت باشد که چقدر زجر کشیده ای تا رسیده ای، که آرزویت بوده برسی به اینجا. وقتی رسیدی باید حواست باشد ،تمام نشوی . . .

 

پ.ن: گم شده ام ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 11:1  توسط باران  |